عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

33

شرف النبي ص ( فارسي )

گفت : من وضع حمل كرده‌ام آسانتر وضعى . و اين مرغان كه تو مىبينى در برابر حجرهء من با من منازعت مىكنند ، و محمد را عليه السلام از من مىخواهند كه به آشيانهاى خويش برند ، و اين ابر همچنين مىخواهد . عبد المطلب گفت : زود باش تا من بنگرم و محمد را ببينم . ( 1 ) آمنه گفت : تو امشب او را نتوانى ديد . عبد المطلب گفت : چرا ؟ آمنه گفت : درين وقت كه محمد را بزادم ، شخصى بيامد همچون شاخ سيم ، يا همچون خرمابنى دراز و مرا گفت : اى آمنه ، بنگر تا اين پسر را با هيچ خلق از بنى آدم ننمائى تا سه روز بگذرد . پس عبد المطلب شمشير كشيد و گفت : اگر محمد را بيرون آورى و اگر نه ترا بكشم . آمنه گفت : تو دانى در رو و ببين كه در آن خانه در جامهء صوف سپيد همچون شير پيچيده است و حريرى سبز در زير او انداخته . عبد المطلب قصد كرد كه در بگشايد . مردى از خانه بيرون آمد كه هرگز از آن هايل‌تر شخصى نديده بود . شمشيرى كشيده و حمله آورد بر عبد المطلب و گفت : كجا مىروى . گفت : در خانه مىروم . گفت : در خانه چه مىكنى . گفت : پسر خود محمد را بمىبينم . گفت : باز گرد كه ترا راه نيست ، و هيچ كس از فرزندان آدم او را نتوانند ديد تا ملائكه از زيارت او بپردازند . عبد المطلب بلرزيد و شمشير از دست بينداخت و بشتاب بيرون آمد تا قريش را خبر كند . خداى تعالى بندى بر زبان او نهاد چنان كه سخن نتوانست گفت هفت شبانروز . ( 2 ) مجاهد گفت : من از ابن عباس پرسيدم ، گفت : همچنين بود جمله خلق خدا ، انس و جن را از ولادت مصطفى خبر بود ، و آن چنان بود كه چون محمد را a 3 I با آمنه دادند ، و از بقعه‌هاى زمين و اطباق آسمانها باز آوردند ، منادى رحمن آواز داد و گفت : اى معاشر خلايق ، اين محمد بن عبد اللّه است . خنك پستانى كه او را شير دهد ، و خنك دستى كه او را برگيرد و پرورش كند . خنك مر خانه‌اى را كه او در آنجا ساكن باشد . مرغان گفتند : ما